سفارش تبلیغ
صبا ویژن

























سیب سرخ

هر سری در آخوری جز خانه اش خانی کند                  خانه اش خاری سرش باد سزا برده کند

بر هوس لعنت هر سر به گریبان هدف                         به سر قافله بازا که خرت نعل کند

 


نوشته شده در پنج شنبه 100/2/2ساعت 6:41 عصر توسط حسین دلشاد نظرات ( ) |

شب مهتاب رسیدم همه از من بجزاو

گاه شب تا به سحر گاه سحر تا به شبی

که برخت بستمو ازم سفرم در دل او

تنهایی..

گاه تا کم نشود پیدا نیست

برس از لحظه نگاه..

شاید اینبار نبود

شایدم بودن هر ثانیه اش سنگین بود

چ بسا بودو دلم داغ نبودش چ بسا دورو تنم بوی وجدش بخدا


نوشته شده در جمعه 100/1/27ساعت 7:9 عصر توسط حسین دلشاد نظرات ( ) |

جانا به لب رسیدو دمی هم دم از کجا پیدا                     چودرونم سیاهو اما به شبی تک ستاره ای پیدا

همه از جهان خود نالان که شبش ستاره ها پنهان            همه در جامعه بطلان به هوس تاری شب پیدا

بخدا ستاره دیدن چشم دل خواهد ببینی                      نی که در مستی ببینی آسمانی پر ز آن پیدا

سالها مهر کنی چشمو دلت دیده ببندی به هوس           هوست تار کنی فاتحه نوری بخدا 

مگر این جهان هستی بجز از تو گفتنی بود                   که شدی جانمو در جبر وجودم شیدا

تن تنهای خیالم قاری جبری به ذاتی                            بجز این عادت نیست هرچه بادا بادا

کاش آن مطرب دندان گره از ذات طلب                           هوس پوچ خیالش به جدا

عاشی در نطق خامی ندهد پند کسی                          مطرباتر پیدا

عجبا از سر این قافه پیداست رهش                              ناپیدا


نوشته شده در جمعه 100/1/27ساعت 6:47 عصر توسط حسین دلشاد نظرات ( ) |

آن کس که طلب کرده ی جان بود همان جام بلا بودو دریغ از لب عطشان

هوس جام می اش داغ لبم مهر نمودو منه بیچاره همان در به در کوچه ی تاریکه ی آن بیخردی..

 

عشق آبیست یکیو آن یکی در تب آبیست که تا کم نشود پیدا نیست 

برس از لحظه نگاه..


نوشته شده در جمعه 100/1/27ساعت 6:34 عصر توسط حسین دلشاد نظرات ( ) |

فکری که شود قفله ی انبار تلافی

خواهی که بینی سر از شر بدرارد

در میان انواج دروس کوه شده ی روزگار سرگذشت ما هم از سری گذشت که سر در گم در این دنیای فانی بود

چ خوش روزگارانی ک نفس در دروغ ذات در هم بیچیده بود به دور از مغذ و چه ابهامو ایهام هایی که سر بسته بودنش بسته در تلق زندگی مخفی تر از همان ابهاماتو ایهام ها

بهتر است اینگونه بیان شود..

سرنوشت زخم وازگانیست در مبحث اختیار و اختیار زاده ی التماس نفس .هرگونه توانی و یا عدم سازش و یا چیرگی بر غالبی توهی در باب ظلمتو و ظلم بازتابش همچون حق الرعد اسمانیست که بر ابرهای تاریک تاخته و در صورت لذوم حتی جرعه جرعه های وجودش را ب چالش میکشد.

بار ها نفس در لفظ کتمان شده و الفاظ در دید زیبا تر از فزایل ب چشم امده به گونه ای که دیگر کمتر بیشه ای به چشم میخورد و حرف ها پر شده از خالی ترین اعمال

برخی اکاذیب بقدری شیرین است که واقعیت در نظر دور از واقع به چشم میخورد و کذب سنجده تر.

افترا خیانت بهتان هم جای خود.

بگذریم..

اما حق در حقیقت در هم تنیده است و دست اخر حکمش اجرا

تاوان همیشه غالب بر زمان است و فاعل مغلوب.

 

اینها همه مستنداتی بر رفع ابهامات و دفع شر  موجود در منجلاب زندگیست

هوای ابری همیشه بارانی نیست

اینجا بارش ها از خورشید است.

یوقتا فکر میکنی عقبیو همه درا به روت بستست جلوتر که میری میتونی به عقب نگاه کنی اونوقته که میفهمی همین درای بسته راهو بهت نشون دادن

اینم بگم تا هوا تاریک نشه خورشید پیداش نمیشه..

 

وقتی بچه بود فکر میکرد فقط چرخو فلکه که میچرخه

نمیدونست کل فلک تو چرخه تا بتونه چرخه دنیا رو به چرخش دراره.حالا نقش منو توهم نفش همون چرخ دندهاییه که بهم میچرخن تا اون چرخ بزرگه که دنیاست بچرخه .نمیدونم گرفتی یا نه ..  این خاصیت دنیاست همه رو دورهم تو چرخش انداخته که خودش بتونه بچرخه

حالا یسریامون پیچ میشیم یسریامون پیچگوشتی .درسته پیچو پیچگوشتی میچرخونه ولی برا چرخوندنش خودش باید اول بچرخه..

 

 

 


نوشته شده در جمعه 98/6/1ساعت 5:10 عصر توسط حسین دلشاد نظرات ( ) |


Design By : Pichak