سفارش تبلیغ
صبا ویژن

سیب فراق
 
قالب وبلاگ
خرید آسان
پیوندهای روزانه

 


عاقبت تاری این، دیده تراین، تیرگریم نیست ولی

شاهدتی بوده به عین شاهد این عاقبتی‌تر عجبی.


روزگارم شده شب، گم‌شده روزم که انگار نه صبحی نه طلوعی نه دری.

فقط آن لحظه‌ی تکرار غروبش شده سهمم همه هر روزم و تکرار، چو ندای دم آن سرباری.

مثل سربازیِ سرباز سند خورده به جبرش، یکی از آن دو شبه سهم وجودش ز جهان را پی سرداری و

باز در شب بعدی پی هر خاطره‌ای از شب قبل، در ولعو ، غافل از اجبار زمانی.


عجب از این همه جبر

که نویسنده کجا بازی محکوم کجا.


مثل آن تکه‌ی نان در دلِ سرما، همه خلق خوابه زمستانی و آن گرگ درنده پی لحم با قدرش، با همه خویش به شکار.

در عدمش لطف غرایض شده اجبار به پسمانده همان تکه‌ی نان مائده‌اش، تا نشود سهم طبیعت بندش، جبر مگر چیست، جز اجبار؟!


مدتی در لج و اجبار به جربم که نشانم بدهد زور و تنم خم کند و شخم زمانه بتنم خط بزند.

با همه دست‌خط کجش در قدرم کج بنویسد همه مالم به درک.


اختیارم چو خیار.

تو بخوان جبر همان میوه دلخواه و تو خواهی هرکدام، می‌داند.

انتخاب با تو اصلاً موز نخور!

این چه مثالی است

که خواستم بخورم موز ولی موز نداد.

تو که دیدی.


مدتی در دلِ ماهی که همانم به شبی خواست نباشد به دلم، در دل ایهام جوانی، ز تب، شوخ زمانه به خیالم، چقدر فرهاد‌ها، قصه‌ی مجنون و چقدر شعر کذایی که کسی خواست کسی مال هم‌اند و چقدر حافظ و سعدی بدبین.

اندکی بعد که ایام به کامم شد و تا دید زمانه طلبم را به مثنی شدنم پنجه در پنجه‌ی من کرد و فردا شدنم خواست، نباشد طلبی در طمعم.

هر چه درید قلب و تنم، گرچه گرفت در گذری ماه شبم تا که نشانم بدهد آن روی دنیا که طلوعش چو بخواهد بزند برق چشم ماه کجاست؟

به خیالم که نگذارم، تو نگو جبر نگذاشت.

اگرم خواست همان جبر گذاشت.


تو بگو فاصله از خواستنم تا شدنش نیست مگر جبر.

اندکی بعد که ایام دوید.


من همانم باز!

که بزد چنگ به ایامم و باز ز دلم دید شروری و تبی.

باز سری زد به سراغم ولعم دید به مالی این‌بار، زد و بندم بزد از زیر و ببمم باز.

بگو آخر دنیا من دگر آن تب و شورم بکجاست؟

نزن این بار پس من، من، نه جوانم نه دگر در تب و تابم.

همچو آن عالم دهری که دگر مال نداشت رهگذری گفت بر او مطرب آن دهکده‌ی خرم دشت ز خرش خورده زمین و کمرش را شده تا.

تو که بیکاری و بی مایه، غلم جوهره خود را بفروش تا که شود اجرو کرایه.

بروی با گاری، به همان دهکده‌ی بالایی، کار که آر نیست جوان، چقدر خود بینی.

کاش همان رهگذر آن گاری خود را به همان عالم دهر مزد ثوادش می‌داد، عوضش علم تلمس می‌کرد.

چقدر رهگذر اینجاست.

بیخبر از، هر خردی، تو بگو یک نفر اینجا.


من فقط خود زده خوابم به خود ماه قسم.


یادم هست گفت زمانه که چه اقباله خوشی بر تو دمیدم تو ببین شمس و ذهل در قدرت خورده رقم، ماه کجاست؟

رقص ذهل ببین تو نگا تابش خورشید.

که اگر گوش به لب باشی تو، همه از آن تو تا دید دلم پر شده از تابشِ ماه.

حرص و طمع کاشت و

باز

قصه‌ای دیگر از این فلسفه‌ی تکراری.

شاید آنجا ذهلش می‌لنگید.

شاید هم شمس جهان می‌بلعید.


آخرش را چه کسی دیده که دنیا بدمش چاق کند

نیست کسی.

من که خوابم، همه منظومه شمسی تو بگو.


ماه بسم.


چه به ماهم بخورد تاری و یا تاره حلالش باشد.

چو قمر در عقرب، یا چو شبی قرص قمر را همه جا مهتابی.

باز تو ماه دل دی‌ماهی و با آن همه سردی به تنم تابش گرمایی و

در نحسی ایامیِ کژدم بازهم،

چقدر پرماهی.


تو که دیدی همه شب لب به سکوتم

مثل سیبی که چه هوا بزند لب چه نه من غرق سقوط‌م.

تو بگو فاصله از جنت و دوزخ گذرد.

چه خیالم، که تو باشی.

تو چرا...

اختیار تو کجای دلِ هواس که هم جبر فراغی..


[ جمعه 04/1/15 ] [ 10:6 صبح ] [ حسین دلشاد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

لینک های ویژه
صفحات دیگر
امکانات وب


بازدید امروز: 19
بازدید دیروز: 33
کل بازدیدها: 775605